الفيض الكاشاني
97
عرفان مثنوى ( فارسى )
بر هوا تأويل قرآن مىكنى هركه ماند از كاهلى بىشكر و صبر * او همىداند كه گيرد پاى جبر هركه جبر آورد خود رنجور كرد * تا همان رنجوريش در گور كرد گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ * رنج آرد تا بميرد چون چراغ جبر چه بود بست تن اشكسته را * يا به پيوستن رگ بگسسته را چون در اين ره پاى خود نشكستهاى * بر كه مىخندى چه پا را بستهاى وانكه پايش در ره كوشش شكست * دررسيد او را براق و برنشست تاكنون فرمان پذيرفتى ز شاه * بعد از اين فرمان رساند بر سپاه حامل دين بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد تاكنون اختر اثر كردى در او * بعد از اين باشد امير اختر او گر تو را اشكال آيد در نظر * پس تو شك دارى در آن شقّ القمر تازه كن ايمان نه از گفت زبان * اى هوا را تازه كرده در نهان تا هوا تازه است ايمان تازه نيست * اين هوا جز قفل اين دروازه نيست كردهاى تأويل حرف بكر را * خويش را تأويل كن نه ذكر را بر هوا تأويل قرآن مىكنى * پست و كج شد از تو معنىاى سنى